خاطرم نیست تو از بارانی یا از نسل نسیم؛
هر چه هستی گذرا نیست هوایـــــــــــت، بوِِِِِِِِِِِِِِیِِِِِـــــــــــــــت...
فقط آهسته بگو با دلم می مانی؟
خاطرم نیست تو از بارانی یا از نسل نسیم؛
هر چه هستی گذرا نیست هوایـــــــــــت، بوِِِِِِِِِِِِِِیِِِِِـــــــــــــــت...
فقط آهسته بگو با دلم می مانی؟
هیجان انگیزترین و زیباترین کار روزهای امروزیه من غذا خوردن با چند یاکریمی است که وقت نهار، خودشان را به من می رسانند و در ضیافتم همراه می شوند.
شب قدر است .ولی همچنان طی نشده است نامه هجر. و هر چه که بیشتر از این شبها میگذرد مثل اینکه آن طنابی را که یک سرش به دست دوست است و سردیگرش به پای من بیشتر از پیش باز می شود؛ ومن بیشتر در هجوم جمعیت گم می شوم و شاید گاهی ندایی یا که آوازی یا که نه، پاره شدن بندی یادم بیاورد که آهای ...کجایی؟ برگرد!
در این شلوغی فراموش نکنی آنچه را که سال ها به یادش بودی. و میتوانستی در همه احوال با بودنش شاد باشی و و ببالی برخود با داشتن چنین حس نزدیکی. دیگران همه نشانه ای بودند از ان آرامش بزرگ که بودن و نبودن هیچ کدامشان ان قدر نمی توانست تو را خوشحال و یا غمگین کند که فکر به دست آوردن و یا از دست دادنشان تو را منقلب کند.ولی همه را آنگونه که باید دوست داشته باشی، دوست د اشتی. با خود فکر می کنم که آیا هنوز آن قدر بزرگ هستم که بتوانم بی دریغ خواستن و حاجتی از کسی دوستش داشته باشم و مثال گلی باشم که بی هیچ حس تعلقی به خاک و ریشه و خار و پروانه فقط معطر می کند هوا را وزیبا می کند زندگی را. بدون اینکه بخواهد داشته باشد یکی از آنها را.
غلام همت آنم که زیر چرخ کبود ز هر چه رنگ تعلق پذیرد آزاد است
وقتی که آمدی هوا سرد بود، برف می بارید و در کنار آتش بخاری نیز من سردم بود. حضورت و بودن گاه به گاهت حرارتی بود که نمی دانستم هست یا نیست. اما همان کم و بیش را دوست داشتم.
.
.
.
.
.
حالا که می روی هوا گرم است، دقیقا وسط گرمترین تابستان عمرم و من هنوز قلبم مثل دستانم سرد است.
بهترین قلب دنیا
روزی مردجوانی وسط شهری ایستاده بود وادعا می کرد که زیباترین قلب دنیا را در تمام آن منطقه دارد. جمعیت زیادی جمع شدند. قلب او کاملا سالم بود وهیچ خدشه ای بر آن وارد نشده بود. پس همه تصدیق کردند که قلب او به راستی زیباترین قلبی است که تاکنون دیده اند.
مرد جوان در کمال افتخار و وبا صدایی بلندتر به تعریف از قلب خود می پرداخت. ناگهان پیرمردی جلو جمعیت آمد و گفت: اما قلب تو به زیبایی قلب من نیست. مرد جوان وبقیه جمعیت به قلب پیرمرد نگاه کردند . قلب او با قدرت تمام می تپید. اما پر از زخم بود. قسمت هایی از قلب او برداشته شده و تکه هایی جایگزین آنها شده بود، اما آنها به درستی جاهای خالی را پرنکرده بودند وگوشه هایی دندانه دندانه درقلب او دیده می شد . دربعضی نقاط شیارهای عمیقی وجود داشت که هیچ تکه ای آنها را پرنکرده بود .مردم با نگاهی خیره به اومی نگریستند و با خود فکر می کردند که این پیرمرد چطور ادعا می کند که قلب زیباتری دارد. مردجوان به قلب پیرمرد اشاره کرد و خندید و گفت: تو حتما شوخی می کنی ! قلبت رابا قلب من مقایسه کن، قلب تو تنها مشتی زخم و خراش وبریدگی است . پیرمرد گفت درست است . قلب تو سالم به نظر می رسد اما من هرگز قلبم را با قلب تو عوض نمی کنم. می دانی هرزخمی نشانگر انسانی است که من عشقم را به او داده ام . من بخشی از قلبم را جدا کرده ام وبه او بخشیده ام . گاهی او هم بخشی از قلب خود را به من داده است که به جای آن تکه بخشیده شده قرار داده ام ، اما این دو عین هم نبوده اند.
گوشه هایی دندانه دندانه بر قلبم دارم که برایم عزیزند ، چرا که یادآور عشق میان دو انسان هستند . بعضی وقتی ها بخشی از قلبم را به کسانی بخشیده ام اما آنها چیزی از قلب خود را به من نداده اند این ها همین شیارهای عمیق هستند گرچه دردآورند، اما یادآورعشقی هستند که داشته ام. امیدوارم که آنها هم روزی بازگردند و این شیارها ی عمیق را با قطعه ای که من در انتظارش بوده ام پر کنند پس حالا می بینی که زیبای واقعی چیست ؟ مرد جوان بی هیچ سخنی ایستاد . در حالی که اشک از گونه هایش سرازیر می شد به سمت پیرمرد رفت . از قلب جوان و سالم خود قطعه ای بیرون آورد و با دست های لرزان به پیرمرد تقدیم کرد. پیرمرد آن را گرفت و در قلبش جای داد و بخشی از قلب پیر و زخمی خود را در جای زخم قلب مرد جوان گذاشت . مرد جوان به قلبش نگاه کرد، سالم نبود ولی از همیشه زیباتر بود .
برگرفته از مجلهی اینترنتی روزنه
دلا!معاش چنان کن که گر بلغزد پای
فرشته ات به دو دست دعا نگه دارد
یلدا بازیه!
اول اینکه من خیلی دیر از این بازی باخبر شدم اگر نه حتمآ زودتر از اینا بازی را شروع میکردم.مثل اینکه در یلدا بازی باید 5 تا اعتراف درباره خودت بکنی که کسی از آنها خبر نداشته باشد.
بسم الله!
من بیشتر از چیزی که نشان میدهم آدم ترسویی هستم.مخصوصا در ارتباطاتم.مثلا هیچ وقت یادم نمی آید با کسی دعوا کرده باشم.پیش آمده که گذاشته و رفته ام اما دعوا نکردم.
خیلی ها فکر میکنند که من آدم عارف مسلکی ام که در همه ی احوالاتم خدا را فراموش نمیکنم.اما باید اعتراف کنم که اصلا این طوری نیستم و بدتر این که گاهی وقتا که زورم به کسی نرسیده از خدا مثل یه وسیله استفاده کردم. و همین لحظه از ایشون عذرخواهی میکنم.
من قابلیت این رو دارم که بطرز وحشتناکی نسبت به همه چیز خودم را بی تفاوت نشان دهم و تازه کسی هم متوجه این حالم نشود.
آهان! از وقتی یادم می آید دختر خجالتی بودم. و البته چند سالی هست که دارم خودم را از شر خجالتهای بی مورد رها میکنم. امیدوارم در آخر چیزی از خجالتهای با مورد باقی بماند.
و این که در بیان احساسات شخصی خود خیلی محتاط عمل میکنم. مخصوصا اگر طرف مقابلم یک مرد باشد .و حتی اگر خیلی دوستش داشتم باشم و یا اگر خیلی از او بدم بیاید.
خیلی بازی خوبی بود.ممنون که من را دعوت کردی ،شازده کوچولوی عزیزم.
با هر چه عشق
نام تو را میتوان نوشت
با هر چه رود
راه تو را میتوان سرود
بیم از حصاز نیست
که هر قفل کهنه را
با دستهای روشن" تو" میتوان گشود.
محمد رضا عبدالمکیان
آسمان همیشه آبی است،حتی اگر ابرهای خاکستری آن را پوشانده باشند؛زیرا که ما ایمان داریم به آبی آسمان.
"زهیر"
کم کم یادم میاید که روزی به تمامی ایمان داشتم که آسمان آبی است و قلب من تنها میتواند جایگاه محبتی باشد بی دریغ.
در حال فراموشی بودم.فراموشی بهترین ثمره های زندگی ام که روشنترین و زیباترین نقاط روحم بودند.فراموشی دوست داشتن دوستانی که آن قدر برایم مهم بودند که هرگز نمیتوانستم دلگیرشان شوم اما بسیاری از اوقات دلتنگشان بودم.
یادم رفته بود که در این بازی باید به قول" پائلو کوئیلو"انرژی دوست داشتن را در همه جا منتشر کرد و اگر قصد کنی که تصاحبش نمایی پس از اندک زمانی تمام آن را از دست خواهی داد.
دوست من کمکم کن که برگردم یا شاید هم باید کمکم کنی که پیش روم .البته نه از سر خط که دیگر نه خطی میبینم و نه مسیری تنها باید نور باشد و دلی که بتواند به طرف آن رو کند.
دنیا را به تمامی دوست دارم و میگویم: سلام!